يك ستون خالي!
يك ستون خالي!
يك ستون خالي!
نویسنده :شهره شیخ حسنی
ماجرا از يك مدرسه راهنمايي آغاز ميشود. آقاي صبوري، مربي امور پرورشي از دانشآموزان خواسته تا در يك مسابقه روزنامه ديواري شكرت كنند. اين مسابقه كه به مناسبت هفته كارگر برگزار شده .. دچار گروه انجام ميشود. پارسا، يكي از سرگروههايي است كه كار روزنامه ديواري را به اتفاق هفت هم كلاسياش به عهده گرفته تا با گروههاي ديگر به رقابت بپردازد. او دانشآموز كوشايي است و هميشه در كارهاي هنري و پرورشي مدرسه پيشقدم است، اما در درس رياضي ضعيف است كه براي همين، معلم و مدير، ناراحت هستند. با توجه به اخطار آقاي مدير، او مؤلف است. در امتحان ميان ترم، نمره قابل قبولي بياورد. او به اين خاطر نگران است. براي همين كه از مرتضي، شاگرد اول رياضي ميخواهد به او كمك كند. مرتضي و پارسا رابطه خوب با هم ندارند. مرتضي نميتواند با پارسا كه خانواده ثروتمندي دارد، دوست باشد. پدر پارسا، مهندس ساختمان است و وضع مالي خوبي داره، اما وضعيت مالي خانواده مرتضي، مناسب نيست. مرتضي تا به حال شغل پدرش را به كسي نگفته بود. او ناچار ميشود، درخواست كمك به پارسا را به اصرار آقاي صبوري بپذيرد.
چند روز به پايان فرصت تكميل روزنامه ديواري مانده است. يكي از ستونهاي پيشنهادي در روزنامه، مصاحبه با كارگري موفق است كه پارسا قصد دارد براي آن ستون از پدرش كمك بگيرد. روزي پارسا به يكي از ساختمانهاي نيمه كاره تحت سرپرستي پدرش ميرود. پدر پارسا قصد دارد، يكي از كارگران پرتلاش را كه نوجوان است و به همراه پدرش به سر كار ميآيد، به پارسا معرفي كند تا با او مصاحبه شود. در اين ملاقات، پارسا مرتضي را ميبيند. اين برخورد، براي مرتضي ناخوشايند است. او در جاي خلوتي، از پارسا ميخواهدكه درباره اين ديدار با كسي صحبت نكند، والا در درس رياضي به او كمك نخواهد كرد و به ديگران هم توصيه ميكند، او را تنها بگذارند. پارسا پس از ترك ساختمان، بين دو راهي ميماند. با خودش كلنجار ميرود و سرانجام راه دوم را انتخاب ميكند. فرداي آن روز، پارسا روزنامه را با يك ستون خالي تحويل ميدهد. او در پاسخ آقاي صبوري، حرفي براي گفتن ندارد، اما اصرارهاي آقاي صبوري باعث ميشود كه واقعيت را بگويد. چند روز ميگذرد و ستون روزنامه، همچنان خالي ميماند تا در روز مسابقه درباره آن قضاوت شود. در اين چند روز، مسئولين مدرسه تصميم ميگيرند كه با پدر مرتضي تماس بگيرند و ديداري داشته باشند. اين در حالي است كه مرتضي از ماجرا بيخبر است. روز كارگر و معرفي آثار نمونه فرا ميرسد. به خاطر دعوت قبلي، پدر مرتضي به مدرسه ميآيد. آقاي مدير او را به حاضران معرفي ميكند. پدر مرتضي، به جايگاه ميرود و از شغلش ميگويد و از اينكه پسرش همپاي او تلاش ميكند. او ميگويد از اينكه كارگر است، افتخار ميكند و به مرتضي ميبالد، چراكه پسرش مثل يك مرد كار ميكند. او در مقابل چشمانِ متعجب مرتضي كه تا به حال در مورد شغل پدرش، به نحوه ديگري فكر ميكرده، از بركتِ حقوق كارگري ميگويد و پس از تشويق، هديهاي از آقاي مدير ميگيرد. در اين ميان، پدر پارسا نيز هديهاي به پدر و پسر ميدهد و تأكيد ميكند كه مرتضي كارگر نمونه است و همكلاسيهايش بايد به او افتخار كنند، پس به پيشنهاد آقاي صبوري، هنگام دريافت هديه، پارسا نزد مرتضي ميرود و با او مصاحبه ميكند. مرتضي با شنيدن حرفهاي پدرش، ديگر از شغل او ناراضي نيست و به پارسا در درس رياضي كمك ميكند.
منبع ماهنامه قاصدک شماره 52
چند روز به پايان فرصت تكميل روزنامه ديواري مانده است. يكي از ستونهاي پيشنهادي در روزنامه، مصاحبه با كارگري موفق است كه پارسا قصد دارد براي آن ستون از پدرش كمك بگيرد. روزي پارسا به يكي از ساختمانهاي نيمه كاره تحت سرپرستي پدرش ميرود. پدر پارسا قصد دارد، يكي از كارگران پرتلاش را كه نوجوان است و به همراه پدرش به سر كار ميآيد، به پارسا معرفي كند تا با او مصاحبه شود. در اين ملاقات، پارسا مرتضي را ميبيند. اين برخورد، براي مرتضي ناخوشايند است. او در جاي خلوتي، از پارسا ميخواهدكه درباره اين ديدار با كسي صحبت نكند، والا در درس رياضي به او كمك نخواهد كرد و به ديگران هم توصيه ميكند، او را تنها بگذارند. پارسا پس از ترك ساختمان، بين دو راهي ميماند. با خودش كلنجار ميرود و سرانجام راه دوم را انتخاب ميكند. فرداي آن روز، پارسا روزنامه را با يك ستون خالي تحويل ميدهد. او در پاسخ آقاي صبوري، حرفي براي گفتن ندارد، اما اصرارهاي آقاي صبوري باعث ميشود كه واقعيت را بگويد. چند روز ميگذرد و ستون روزنامه، همچنان خالي ميماند تا در روز مسابقه درباره آن قضاوت شود. در اين چند روز، مسئولين مدرسه تصميم ميگيرند كه با پدر مرتضي تماس بگيرند و ديداري داشته باشند. اين در حالي است كه مرتضي از ماجرا بيخبر است. روز كارگر و معرفي آثار نمونه فرا ميرسد. به خاطر دعوت قبلي، پدر مرتضي به مدرسه ميآيد. آقاي مدير او را به حاضران معرفي ميكند. پدر مرتضي، به جايگاه ميرود و از شغلش ميگويد و از اينكه پسرش همپاي او تلاش ميكند. او ميگويد از اينكه كارگر است، افتخار ميكند و به مرتضي ميبالد، چراكه پسرش مثل يك مرد كار ميكند. او در مقابل چشمانِ متعجب مرتضي كه تا به حال در مورد شغل پدرش، به نحوه ديگري فكر ميكرده، از بركتِ حقوق كارگري ميگويد و پس از تشويق، هديهاي از آقاي مدير ميگيرد. در اين ميان، پدر پارسا نيز هديهاي به پدر و پسر ميدهد و تأكيد ميكند كه مرتضي كارگر نمونه است و همكلاسيهايش بايد به او افتخار كنند، پس به پيشنهاد آقاي صبوري، هنگام دريافت هديه، پارسا نزد مرتضي ميرود و با او مصاحبه ميكند. مرتضي با شنيدن حرفهاي پدرش، ديگر از شغل او ناراضي نيست و به پارسا در درس رياضي كمك ميكند.
منبع ماهنامه قاصدک شماره 52
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}